منو ببخش
منوببخش که درخشیدی ومن چشمامو بستم
منوبخشیدی ومن چشمامو بستم
منوببخش… منوببخش…
توبه پای من نشستی وجدا ازتونشستم
که نیاوردی به روم هرجا دلت رو می شکستم
منوببخش… منوببخش…
.
.
.

کاملا به صورت آماتور گرفته شده است!
منوببخش که درخشیدی ومن چشمامو بستم
منوبخشیدی ومن چشمامو بستم
منوببخش… منوببخش…
توبه پای من نشستی وجدا ازتونشستم
که نیاوردی به روم هرجا دلت رو می شکستم
منوببخش… منوببخش…
.
.
.

کاملا به صورت آماتور گرفته شده است!
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین رابا کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهیها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشدسنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم… نه برای تکراراشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی رادوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان باگوش سپردن به آوازشبانه دورهگردی که از سازش عشق میبارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد..
.
.
گفتم برای هر خطایی و اشتباهی یه نخ دور انگشتام می پیچم که یادم بمونه دیگه این اشتباه تکرار نشه.بعد از مدتی پارچه ایی به دور دستام پیچیده شده بود!
سر درب مغازه بعد از برد پرسپولیس!
داشتم تو سنگی قدم میزدم یهو یه پسری با صدای کلفت گفت: سلام آقای زیارتی ………………………….!
گفتم :شما؟
گفت:فلانی
گفتم: منو از کجا میشناسی؟
گفت:عکسلت ری در دیوار اتاق هسی!
گفتم:ای هی .
همین دیشب بودا.
این شعر رو خیلی خیلی دوست دارم.این روزها دوباره داره تو ذهنم میچرخه.چند بار هم تو وبلاگ گذاشتمش.
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
“دور باید شد، دور.”
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست.”
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.